عقاب وکلاغ
89 بازدید
تاریخ ارائه : 7/28/2012 11:10:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

«گویند زاغ 300 سال بزید و گاه عمرش ازین نیز درگذرد ... عقاب را 30 سال عمر بیش نباشد»

این جمله ای است که در سرلوحه شعر تکان دهنده « عقاب» سروده پرویز ناتل خانلری آمده.

شعر درباره عقابی است که به 30 سالگی رسیده و مرگ قریب الوقع،‌ آشفته اش کرده. عقاب برای رهایی از این آشفتگی به سراغ کلاغ سن و سال داری که محضر عقاب های زیادی را درک کرده می رود تا از او راز بقا و راز طول عمرش را بپرسد و چاره ای بجوید.

این شعردوگونه زندگی رادرواقع نشان می دهد:یکی زندگی پست ورزیلانه وتحمل همه گونه تحقیروذلت که تشبیه به زندگی کلاغ شده است ودیگری زندگی بزرگوارانه وکریمانه وبزرک صفت وآقامنش که هرچند ازنظرکمی دوران عمرانسان کوتاه است ولی ازنظرعزت شایسته انسانهای بزرگمنش است.

این شعررابارها بخوانید وبرروی آن تامل وفکرکنید بسیارمفاهیم عالیه انسانی دارد.

 

 شعر”عقاب و کلاغ”

 یکی از زیباترین اشعار در شعر معاصر ایران شعر عقاب اثر دكتر پرويز خانلري است.

 

گشت غمناک دل و جان عقاب/چو از او دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید /افتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد/ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند/دارویی جوید و در کار کند

صبح گاهی ز پی چاره کار/گشت بر باد سبک سیر سوار

 

گله کاهنگ چرا داشت به دشت/ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان .بیم زده .دل نگران/شد پی بره نوزاد دوا ن

کبک در دامن خاری اویخت/مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید/دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت/صید را فارغ و ازاد گذاشت

چاره مرگ نه کاریست حقیر/زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ امد زود/مگر انروز که صیاد نبود

آشیان داشت در ان دامن دشت/زاغکی زشت بد اندام و پلشت

سنگها از کف طفلان خورده/جان ز صد گونه بلا در برده

سالها زیسته افزون ز شمار/شکم اکنده ز گند و مردار

 

بر سر شاخ ورا دید عقاب/زاسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت :کای دیده ز ما بس بیداد/با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی/بکنم هر چه تو می فرمایی

گفت: ما بنده در گاه تو ایم/تا که هستیم هوا خواه تو ایم

بنده آماده . بگو فرمان چیست/جان به راه تو سپارم جان چیست

دل چو در خدمت تو شاد کنم/ننگم اید که ز جان یاد کنم

 

این همه گفت ولی با دل خویش/گفتگویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه کنون/از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود/زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد/حزم را بایدم از دست نداد

دردل خویش چو این رای گزید /پر زد و دورترك جاي گزيد

زار و افسرده چنین گفت عقاب/که مرا عمر حبابیست بر آب

راست است این که مرا تیز پرست/لیک پرواز زمان تیز ترست

من گذشتم به شتاب از در و دشت/به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر دل سیری نیست/مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شهپر و این شوکت و جاه/عمرم از چیست بدین حد کوتاه

تو بدین قامت و بال ناساز/به چه فن یافته ای عمر دراز

پدرم از پدر خویش شنید/که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار/صدره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت/تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین/چون تو بر شاخ شدی جای گزین

از سر حسرت با من فرمود/کاین همان زاغ پلیدست که بود

عمر من نیز به یغما رفته است/یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه این عمر دراز/رازی اینجاست تو بگشا این راز

 

زاغ گفت :ار تو در این تدبیری/عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست/دگری را چه گنه کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود/آخر از اینهمه پرواز چه سود

پدر من که پس از سیصد و اند/کان اندرز بد و دانش پند

بارها گفت که بر چرخ اثیر/بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وزند/تن و جان را نرسانند گزند

هرچه از خاک شوی بالاتر/باد را بیش گزند گزند است و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک/آیت مرگ شود پیک هلاک

ما ازآن سال بسی یافته ایم/کز بلندی رخ بر تافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب/عمر بسیارش ازآن گشته نصیب

دیگر ان خاصیت مردار است/عمر مردار خواران بسیار است

گند و مردار بهین درمان است/چاره رنج تو زان آسان است

خیز و زین ره چرخ مپوی/طعمه خویش بر افلاک مپوی

ناودان جایگهی سخت نکوست/به ازآن کنج حیاط و لب جوست

من که بس نکته نیکو دانم/راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم/ون در آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست/خوردنیهای فراوانی هست

 

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ/گند زاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور/معدن پشه مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان/سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه/زاغ بر سر سفره خود کرد نگاه

گفت : خوانی که چنین الوانست/لایق حضرت این مهمانست

می کنم شکر که درویش نیم/خجل از ما حضر خویش نیم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند/تا بیاموزد ازو مهمان پند

 

عمر در اوج فلک برده به سر/دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش/حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر/به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه کبک و تذرو و تیهو/تازه و گرم شده طعمه او

اینک افتاده بر این لاشه و گند/باید از زاغ بیاموزد پند

 

بوی گندش دل و جان تافته بود/حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ریش/گیج شد . بست دمی دیده خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر/هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست/نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود و بهر سو نگریست/دید گردش اثری زینها نیست

آنچه بود از همه سو خواری بود/وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا/گفت کای یار ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بناز/تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی/گند و مردار تو را ارزانی

گر بر اوج فلکم باید مرد/عمر در گند به سر نتوان برد

 

شهپر شاه هوا اوج گرفت/زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد/راست با مهر فلک همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود/نقطه ای بود و سپس هیچ نبود