ما خراب از غم و خمخانه زمی آباد است
80 بازدید
تاریخ ارائه : 9/1/2012 8:44:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

ما خراب از غم و خمخانه زمی آباد است

ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است

 

 

خیز و از شعله می آتش نمرود افروز

 

خاصه اکنون که گلستان٬ ارم شداد است

 

سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد

 

وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است

 

با زلال خضرم از می روشن چه نیاز

 

چشمه آب سیاهی که دراین بغداد است

 

به جز از تاک که شد محترم از حرمت می

 

زادگان را همه فخر از شرف اجداد است

 

گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من

 

آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

 

گفته ای نیست گرفتار مرا آزادی

 

نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاداست

 

چشم زاهد به شناسایی سر رخ و زلف

 

دیدن روز و شب اعمی مادرزاد است

 

گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود

 

کانکه در عهد من این کوه کند فرهاد است

 

هرکه یغما شنود ناله گرمم گوید

 

آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است

 

شعراز : یغمای جندقی