عاشق محبوب
78 بازدید
تاریخ ارائه : 12/13/2012 7:01:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

درشهرجارزده شد لیلی شیرنذری می دهد همه به درخانه لیلی هجوم بردنند.

جمعیت زیاد وصف طولانی تشکیل شد.

مجنون نیزخودش رابه درخانه لیلی رساند ودرصف ایستاد.

سروصدای زیادی بود وهرکس ظرفی آورده بود ؛ کوچک ؛ بزرگ ؛ متوسط.

مرد وزن بزرگ وکوچک همه درصف بودنند.

صف به کندی پیش می رفت.

بلاخره نوبت به مجنون رسید.

تانوبتش شد لیلی به مجنون گفت : کناربایست.

اورا درکنارصف قرارداد وشروع کرد به بعدیها شیردادن.

افراد زیادی شیرگرفتند ورفتند .

هرچند وقت مجنون می آمد ودرمقابل لیلی قرارمی گرفت وتقاضای شیرمی کرد؛ ولی لیلی اورا به کناری قرار می داد وبه دیگران شیرمی داد.

دراین میان کم کم حوصله مجنون سررفت وشروع به اعتراض به لیلی می کرد.

کم کم داد وفریاد هم می کرد وبه لیلی تند می شد.

ولی همچنان لیلی ازدادن شیربه مجنون امتناع می کرد واو رادرگوشه ای نگه داشته بود.

بلاخره صدای مجنون به اوج رسید وازحد فزون یافت بحدیکه غوغا برپا کرد که چرا بمن شیرنمی دهی.؟

لیلی نگاه عمیقی به مجنون انداخت دست اوراگرفت ؛ اورا به خلوتی آورد .

لیلی گفت: چرااینقدرداد وفریاد می کنی.؟

مجنون گفت: همه راشیردادی ورفتند ولی من راساعتها وروزها وهفته ها و ماهها وسالهاست معطل کردی.

لیلی به تمام قامت مجنون خیره شد . گفت : عزیزم اگربه تو نیز شیرداده بودم ازدرخانه من رفته بودی. من بتوندادم که تورا درمقابل خانه ام نگه دارم . عاشق توام ؛ می خواهم همش ببینمت و تو همش درخانه من باشی ؛ آنها راکه بسرعت شیردادم می خواستم آنها راردکنم زیادخوش نداشتم ببینمشون ؛ تورادوست دارم.

ای برادروخواهرعزیزم ازاینکه دعایت زود مستجاب درظاهرنشده ناراحت ونگران نباش . خدا دوستت دارد . باش تا دولتت بدمد.