جواد الا ئمه (ع)
102 بازدید
تاریخ ارائه : 12/31/2012 8:14:00 PM
موضوع: تبلیغ

سه نوع استدلال بر اثبات امامت در نوجوانى
مرحوم كلينى ، و عيّاشى و ديگر بزرگان آورده اند:
مدّتى پس از آن كه حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام به شهادت رسيد، شخصى به نام علىّ بن حسّان نزد امام محمّد جواد عليه السلام حضور يافت و عرضه داشت :
ياابن رسول اللّه ! مردم نسبت به مقام و موقعيّت شما كه در عُنفوان جوانى امام و حجّت خدا بر آن ها مى باشى ، مشكوك هستند و ايجاد شبهه مى كنند؟!
حضرت جوادالائمّه عليه السلام لب به سخن گشود و اظهار داشت : چرا مردم چنين مطالبى را بر عليه من ايراد مى كنند؟
و سپس افزود: خداوند متعال بر حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله اين آيه شريفه قرآن را فرستاد: قل هذه سبيلى اءدعوا إ لى اللّه على بصيرة اءنا و من اتّبعنى (27).
يعنى ؛ بگو: اى پيامبر! اين روش من است كه مردم را به سوى خداى يكتا دعوت مى كنم با هر كه از من تبعيّت و پيروى كند.
بعد از آن ، امام جواد عليه السلام فرمود: به خدا قسم ، كسى غير از علىّ بن ابى طالب از پيغمبر خدا صلوات اللّه عليهما تبعيّت نكرد؛ و در آن زمان 9 سال داشت و من نيز اكنون 9 ساله هستم .(28)
همچنين مرحوم كلينى و برخى ديگر از بزرگان آورده اند:
شخصى خدمت امام محمّد جواد عليه السلام شرفياب شد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! عدّه اى از مردم نسبت به موقعيّت شما ايجاد شبهه مى كنند؟!
امام جواد عليه السلام در پاسخ چنين فرمود: خداوند متعال به حضرت داوود عليه السلام وحى فرستاد كه فرزندش ، سليمان را خليفه و وصىّ خود قرار دهد، با اين كه سليمان كودكى خردسال بود و گوسفندچرانى مى كرد.
و اين موضوع را برخى از علماء و بزرگان بنى اسرائيل نپذيرفتند و در اءذهان مردم شكّ و شُبهه ايجاد كردند.
به همين جهت ، خداوند سبحان به حضرت داوود عليه السلام وحى فرستاد كه عصا و چوب دستى اعتراض كنندگان و از سليمان هم بگير و هر كدام را با علامتى مشخّص كن كه از چه كسى است ؛ و سپس آن ها را شبان گاه در جائى پنهان نما.
فرداى آن روز به همراه صاحبان آن ها برويد و چوب دستى ها را برداريد، با توجّه به اين نكته ، كه چوب دستى هركس سبز شده باشد همان شخص ، جانشين و خليفه و حجّت بر حقّ خدا خواهد بود.
و همگى اين پيشنهاد را پذيرفتند؛ و چون به مرحله اجراء در آوردند، عصاى سليمان سبز و داراى برگ و ثمر شد.
پس از آن ، همه افراد قبول كردند و پذيرفتند كه او حجّت و پيامبر خدا مى باشد.(29)
همچنين علىّ بن أ سباط حكايت كند:
روزى به همراه حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد عليه السلام از شهر كوفه خارج شديم و حضرت سوار الاغ بود.
در مسير راه به گلّه گوسفندى برخورديم كه گوسفندى از آن گلّه عقب مانده بود و سر و صدا مى كرد.
امام عليه السلام توقّف نمود و سپس به من دستور داد كه چوپان را نزد حضرتش احضار نمايم ، پس من رفتم و چوپان را خبر دادم ؛ و او نيز آمد.
هنگامى كه چوپان نزد حضرت وارد شد، امام عليه السلام به او فرمود: اين گوسفند مادّه از تو گلايه و شكايت دارد؛ و مدّعى است كه تو تمام شير آن را مى دوشى ، به طورى كه وقتى نزد صاحبش بازمى گردد، شيرى در پستانش نيست .
و مى گويد: چنانچه از ظلمى كه نسبت به آن انجام مى دهى ، دست برندارى و به خيانت خود ادامه بدهى ، از خدا مى خواهم تا عمر تو را كوتاه گرداند.
چوپان اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! من شهادت بر يگانگى خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله مى دهم ؛ و اين كه تو وصىّ و جانشين او هستى .
و سپس افزود: خواهشمندم بفرما علم و معرفت نسبت به سخن اين برّه را از كجا و چگونه فرا گرفته اى ؟
حضرت فرمود: ما - اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام - خزينه داران علوم و غيب ها و نيز حكمت هاى الهى هستيم ، همچنين جانشينان پيامبران و وارثان آن ها مى باشيم ؛ و خداوند متعال ما را بر ديگر بندگانش گرامى و مورد توجّه خاصّ قرار داده است ، او از فضل و كرمش همه علوم را به ما آموخته است .(30)

ورود از درب بسته و رفع جنازه
مرحوم شيخ صدوق و طبرسى و ديگر بزرگان به نقل از اباصلت هروى حكايت نمايند:
چون حضرت ابوالحسن ، علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام توسّط مأمون عبّاسى به وسيله انگور زهرآلود مسموم شده و به منزل مراجعت نمود، طبق دستور حضرت درب ها را بسته و قفل كردم و غمگين و گريان گوشه اى ايستادم .
ناگاه جوانى خوش سيما - كه از هركس به امام رضا عليه السلام شبيه تر بود - وارد حياط منزل شد، با حالت تعجّب و حيرت زده جلو رفتم و اظهار داشتم : چگونه وارد منزل شدى ؛ و حال آن كه درب منزل بسته و قفل بود؟
جوان در پاسخ فرمود: آن كسى كه مرا در يك لحظه از شهر مدينه به اين جا آورده است ، از درب بسته نيز داخل مى گرداند.
گفتم : شما كيستى و از كجا آمده اى ؟
فرمود: اى اباصلت ! من حجّت خدا و امام تو هستم ، من محمّد فرزند مولايت ، حضرت رضا عليه السلام مى باشم .
و سپس آن حضرت مرا رها نمود و به سوى پدرش رفت ؛ و نيز به من دستور داد كه همراه او بروم ، پس چون وارد اتاق شديم و چشم امام رضا عليه السلام به فرزندش افتاد، او را در آغوش گرفت و به سينه خود چسبانيد و پيشانيش را بوسيد.
ناگاه حضرت با حالت ناگوارى بر زمين افتاد و فرزندش ، امام جواد عليه السلام او را در آغوش گرفت ؛ و سخنى را زمزمه نمود كه من متوجّه آن نشدم .
بعد از آن ، كف سفيدى بر لب هاى امام رضا عليه السلام ظاهر گشت و سپس فرزندش دست خود را درون پيراهن و سينه پدر كرد و ناگهان پرنده اى را شبيه نور بيرون آورد و آن را بلعيد و حضرت رضا عليه السلام جان به جان آفرين تسليم نمود.
پس از آن ، امام محمّد جواد عليه السلام مرا مخاطب قرار داد و فرمود: اى اباصلت ! بلند شو و برو از انبارى پستو، صندوقخانه تختى را با مقدارى آب بياور.
عرض كردم : اى مولاى من ! آن جا چنين چيزهائى وجود ندارد.
فرمود: به آنچه تو را دستور مى دهم عمل كن .
پس چون وارد آن انبارى شدم ، تختى را با مقدارى آب كه مهيّا شده بود برداشتم و خدمت حضرت جواد عليه السلام آوردم و خود را آماده كردم تا در غسل و كفن آن امام مظلوم كمك كنم .
ناگاه امام جواد عليه السلام فرمود: كنار برو، چون ديگرى كمك من مى كند؛ و سپس افزود: وارد انبارى شو و يك دستمال بسته كه درون آن كفن و حنوط است ، بياور.
وقتى داخل انبارى شدم بسته اى را - كه تا به حال در آن جا نديده بودم - يافتم و محضر امام جواد عليه السلام آوردم .
پس از آن كه حضرت جواد عليه السلام پدرش سلام اللّه عليه را غسل داد و كفن كرد و بر او نماز خواند، به من خطاب نمود و اظهار داشت : اى اباصلت ! تابوت را بياور.
عرضه داشتم : فدايت گردم ، بروم نزد نجّار و بگويم تابوتى را برايمان بسازد.
حضرت فرمود: برو داخل همان انبارى ، تابوتى موجود است ، آن را بردار و بياور.
وقتى داخل آن انبارى رفتم ، تابوتى را كه تاكنون نديده بودم حاضر يافتم ، پس آن را برداشتم و نزد حضرت آوردم ؛ و امام جواد عليه السلام پدر خود را درون آن نهاد.
در همين لحظه ، ناگهان تابوت به همراه جنازه از زمين بلند شد و سقف اتاق شكافته گرديد و تابوت بالا رفت ، به طورى كه ديگر من آن را نديدم .
به آن حضرت عرضه داشتم : ياابن رسول اللّه ! اكنون ماءمون مى آيد، اگر جنازه را از من مطالبه نمايد، چه بگويم ؟
فرمود: ساكت و منتظر باش ، به همين زودى مراجعت مى نمايد.
و سپس افزود: هر پيامبرى ، در هر كجاى اين عالَم باشد، هنگامى كه وصىّ و جانشين او فوت مى نمايد، خداوند متعال اجساد و ارواح آن ها را به يكديگر مى رساند.
در بين همين فرمايشات بود، كه دو مرتبه سقف شكافته شد و جنازه به همراه تابوت فرود آمد.
امام جواد عليه السلام جنازه را از داخل تابوت بيرون آورد و روى زمين به همان حالت اوّل قرار داد و فرمود: اى اباصلت ! اينك برخيز و درب منزل را باز كن .
پس هنگامى كه درب منزل را باز كردم ، ماءمون به همراه عدّه اى از اطرافيان خود با گريه و افغان وارد شدند؛ و پس از آن كه ماءمون لحظه اى بر بالين جنازه نشست ، دستور دفن حضرت را صادر كرد و تمام آنچه را كه حضرت وصيّت كرده بود، يكى پس از ديگرى انجام گرفت .
پس از پايان مراسم دفن ، يكى از وزراء، به ماءمون گفت : علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام با اين كار كه آبى در قبر نمايان شد و سپس ماهى هاىِ ريزى آمدند و بعد از آن ماهى بزرگى ظاهر گشت و آن ماهيان كوچك را بلعيد، خبر مى دهد كه حكومت شما نيز چنين است كه شخصى از اهل بيت رسول خدا صلوات اللّه عليه مى آيد؛ و شماها را نابود مى گرداند.
و ماءمون حرف او را تصديق كرد.
پس از آن ، ماءمون دستور داد تا مرا زندانى كردند و چون يك سال از زندان من گذشت ، خيلى اندوهناك شدم و از خداوند متعال خواستم كه برايم راه نجاتى پيدا شود.
پس از گذشت زمانى كوتاه ، ناگهان امام محمّد جواد عليه السلام وارد زندان شد و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آمديم ؛ و بعد از آن به من فرمود: اى اباصلت ! نجات يافتى ، برو كه ديگر تو را پيدا نخواهند كرد.(16)